تبليغاتX
صفحات و اثرات یک پادشاه سابق
سلام

اولش خیلی معذرت که اینقد دیر شد،شاید حدود ۲ ماه ه ه ه ه ه !!

می دونید...هی از بس اتفاقای زیاد افتاد من دیدم بذارم وقتی به ثبات رسیدیم براتون تعریف کنم! اگه پست قبل رو بخونید تا اونجا گفتم که ما تصمیم گرفتیم بر گردیم و خوب بشیم و خلاصه عاشق بمونیم و از این حرفا...!

؟ بهمن،         هنوز به یک ماه نکشید که رفت!!!                                                    

اونروز صبح خودش بهم زنگید و خیلی حرف زدیم و اینا! اما نمی دونم یهو چش شد؟! چون هی می گفت من زیاد از این رابطه که پدر مادرم بی اطلاعن ازش خوشم نمیاد و نمی دونم چرا به تو زنگ می زنم و دلم برات تنگ میشه و دست خودم نیست... و از این حرفا! منم گفتم: من نمی خوام خودمو بت تحمیل کنماا!و اونم یهو گفت: "خوب پس! تحمیل نکن!" و گفت که از این به بعد تحمل می کنه و بهم زنگ نی زنه و منم لطف کنم و بهش زنگ نزنم! منم گفتم: خب!

یک روز بعد از ؟ بهمن،           زنگ زد!                                                                    

روز بعدش بهم زنگ زد! اما نه برای اینکه حرف بزنه یا هر چیز دیگه! خودش گفت یه نفر هی بهش اس ام اس می زنه و مزاحمش میشه! می خواست از من بپرسه که من نباشم!!! من گفتم که من نبودم و اونم شب بهم اس ام اس زد که ببخشید که بت مشکوک شدم! یکی از دوستای خودم بود!! منم جوابی ندادم...برو باباااا!

۸ روز بعد از ؟ بهمن،           من زنگیدم!                                                                

من ظهر زنگ زدم، انگار می خواستم هدیه والنتاینشو بش بدم! صبر کنید...این هدیه رو حدود یک سال پیشش من نشونش داده بودم و بنا بود ۲۹ بهمن بش بدم. پس ربطی به حال حاضر رابطه نداشت! اون خواب بود و باباشم خواب بود و زنگ من بیدارش کرده بودم و ری-جکت کرد و بعدش اس-ام-اس زد که: "یه نگاه به ساعت بنداز!"، منم اس-ام-اس زدم که تو هم یه نگاه به خودمون بنداز و بحث ادامه پیدا کرد و دوباره شروع شد همه چیز!!

من نفهمیدم چطور هر دو مون اصلا به رو خودمون نیاوردیم که چی گفته بود!؟

خلاصه...تا الان خیلی خوب بوده! قبل از عید هفته ای یه بار همو می دیدیم و الانم که فعلا فصل امتحاناته و سرمون شلوغ... اما اون میگه که: "هیچ وقت دلش برا من تنگ نمیشه."

 

+ نوشته شده توسط همون "پادشاه" سابق! در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 16:8 |
سلام،

مطلب قبل یادتونه چی گفتم؟! گفتم که ما شب ۱۲ دی رو به یاد پارسال که اون موقع شروع کریم و عشقهامون رو برای اولین بار برا هم در کردیم(!)، من و اون چت کردیم، غافل از اینکه....

بعد از اون چت و حرفایی که به هم زدیم من متوجه شدم که اون در طی این مدت فکر میکرده که من ناقص بهش ابراز عشق کردم و کارام طوری بوده که هم مغرورانه به نظر میرسیده و تازه اون احساس دوری ازم میکرده، و به همین دلایل بوده که ازم دور شده و اون اخلاقها رو از خودش نشون داده. من شب ۱۲دی فهمیدم که اون هنوز دلش گیره! "تو مغروری و همین باعث شد که منو از خودت دور کنی، اما خیلی مهربونی. من تو این یکسال کنار تو چیزی فراتر از دوستی رو تجربه کردم.نمیدونم چی بودی برام، ولی هر چی بودی خیلی خوب بودی"

من تو چت خیلی بی رحمانه برخورد کردم و اصلا جواب محبتا و حرفای عاشقانه زیر پوستی شو ندادم. نمیدونم چرا، ولی این کارو کردم!

فرداش-عذاب وجدان! اما فردای اون روز فهمیدم که کار بدی کردم(بعد از اینکه با مامانم حرف زدم). اما نمیدونم با این اوصاف بازم حاضر نشدم که عشقشو باور کنم، و برای همین و به عنوان یه دوست قدیمی (و نه عاشق یا همراه یا هر عنوان قبلی) براش یه اس.ام.اس زدم و معذرت خواستم و ازش خواستم یه ذره بهم بد و بیراه بگه تا خیالم راحت شه. اونم فحشی به من داد که تا آخر عرم یادم نره:

من دوست دارم، با همه بدی هات

و پادشاهی که شده بود آتش زیر خاکستر، عاشق یک سویه و دوری کش اجباری، فکر کرد و یقین پیدا کرد که همیشه پادشاه نبوده، باید یه ذره پایین اومد تا احساس بقیه هم به جریان بیفته. پادشاه هم اشتباه کرده بود. غرور پادشاه اونا از چیزی که دوسش داشت دور کرده بود و حالا این پادشاه، باز همون پادشاه سابقه!

 

+ نوشته شده توسط همون "پادشاه" سابق! در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 10:12 |

فکر کنم حالا دیگه نیاز بود که بروز کنم...!

ماه دی و یکی از عجیب ترین ماههای زندگی من!

سال پیش توی این ماه برای من خیلی اتفاقات خاطره دار و مهمی افتاد که تا این لحظه  دوتاش سالگردش گذشته و یکیش(که مهمترینشونه) در آستانه به سال رسیدنه!

 

اتفاق اول (1 دی-10 صبح)؛ دختری با کفشهای کتانی!

شرح خود این اتفاق هم خیلی جالبه! اون توی نت فقط به من عکس کفشاشو نشون داده بود و من هم روز 1 دی اون رو برای اومدن به جلسه گروه دعوت کرده بودم. اون نیومد.خیلی ها اومدن و رفتن، و فقط یه دختر با کفشای شبیه کفشاش اومد که اونم فقط از دور به نگاه من، متعجب نگاه کرد و رفت!!

 

اتفاق دوم(8 دی-14:30 بعد از ظهر)؛ من که اینو دیده بودم!!

جلسه بعدی من بازهم اون رو دعوت کردم و در ضمن امید زیادی هم به اومدنش نداشتم.من کمی دیر اومدم و وقتی رسیدم یکی از اعضای قدیمی گروه با دوستش اومده بود. اما بعد از چند لحظه دوستش خودش رو معرفی کرد و من شنیدم که این اونه! و من اشتباهی فکر کردم دوست اون عضوه. اولش جا خوردم؛ بعدش قلبم یه حالی شد و بعدش ورانداز کردم!

این همون دختری بود که 1 دی ماه، جواب نگاهمو داده بود ولی خجالت کشیده بود بیاد جلو...

همون روز بعد از جلسه، براش توی یاهو آف گذاشتم!

 

اتفاق سوم(12 دی-2:30 صبح) و من متولد شدم!

روز 11 دی ساعت 20:30 با بچه ها رفته بودیم کافی نت که اون آن شد و چون میخواست زود بره قرار شد هر دو 2:30 شب آن بشیم.

روز 12 دی روز تولد منه. من اون شب فکر میکردم که لحظه تولد چه شکلی بودم و نتیجه فکرم شد این عکسی که میبینید!!:(من این عکسو در زمان انتظار ساعت ۲:۳۰ و  فکر به این موضوع کشیدم)

 

اون شب هر دو سر ساعت 2:30 آن شدیم و تا صبح با هم حرف زدیم،این عکسمو دید، تولدما تبریک گفت، در مورد زمین و زمان و خانواده هامون و خیلی چیزا حرف زدیم و آخرش هر دوتامون شروع کردیم!:

(این هم آخر چت اون شب!):


she said: (1/2/2006 5:35:39 AM): …. jan
JULO (1/2/2006 5:35:50 AM): !
JULO (1/2/2006 5:35:52 AM): bale
she said: (1/2/2006 5:35:57 AM): kheili karet doroste
she said: (1/2/2006 5:36:06 AM): man miram dige
she said: (1/2/2006 5:36:21 AM): vali bedoon kheili khoobi
JULO (1/2/2006 5:36:31 AM): nagoo
JULO (1/2/2006 5:36:48 AM): bish az in na
she said: (1/2/2006 5:36:56 AM): hichi nagoo
she said: (1/2/2006 5:37:00 AM): hichi
she said: (1/2/2006 5:37:06 AM): man khodafezi mikonam
she said: (1/2/2006 5:37:13 AM): take care
she said: (1/2/2006 5:37:17 AM): bye
JULO (1/2/2006 5:37:30 AM): man nemikonam
JULO (1/2/2006 5:37:40 AM): amma ...
JULO (1/2/2006 5:38:13 AM): ta didare 2bare...keep me in ur heart!
JULO (1/2/2006 5:38:18 AM): hamin.

+ نوشته شده توسط همون "پادشاه" سابق! در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 3:4 |


فرو افتادن در مقابل خدا، راه برخاستن است.

+ نوشته شده توسط همون "پادشاه" سابق! در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 15:21 |

چشم ما پاکی و ناپاکی دل را بخشید

همه‌ی سادگی‌اش

همه باورهایش

همه‌ی نازکی‌اش

همه را از ته قلبش بخشید.

+ نوشته شده توسط همون "پادشاه" سابق! در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 14:26 |
سلام،

ببخشید که یکمی دیر آپ میشم و یه وقفه ۳-۴ روزه میفته. از تمام دوستان عزیز که با نظراتشون منو خوشحال کردن، منو راهنمایی کردن، ازم انتقاد کردن و یا همدردی کردن بینهایت سپاسگذارم.

از اونجایی که "میم مثل مادر" رو دیدم و خیلی خیلی از این فیلم لذت بردم، این پست رو برای همه مادران کشور عزیزمون و تمام مادران دنیا مینویسم و برای همشون طول عمر با عزت و با سلامتی و سایه ابدیشون رو روی سر بچه هاشون آرزو میکنم.

اینم تقدیم به مادرم!

 

+ نوشته شده توسط همون "پادشاه" سابق! در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 14:51 |

من آدم سنگدلی شدم؟

این سوال راحت به فکر من میرسه. الان حدود 10 روزه که من از اون بی خبرم! آخرین باری که بهش زنگ زدم شنبه هفته پیش  بود و الان سه شنبه س. عجیبه که هیچیم نشده. تو این 10 ماهی که با هم بودیم، من حتی یک لحظه هم نمیتونستم از فکرش بیام بیرون، چه برسه به اینکه 1 روز ازش بی خبر باشم.

اما الان چی؟ من راحت دارم زندگی میکنم و غمی هم از دوری ندارم و از بی خبری فلج نیستم.

(ببخشیدا! شما که خودی هستین)... دارم مثل سگ دروغ میگم!

خودم که دیگه میدونم، شاید مثل گذشته هر لحظه و هر لحظه تو فکرم نیست، ولی هر روز و هر روز بهش فکر میکنم. مگه میشه فراموش کرد. اصلا همین لاگ نوشتن خودش یه دلیله که من نمیخوام فراموشش کنم. دلم نمیخواد از فکرش بیام بیرون و بهش فکر نکنم. خیلی ادعای محکم بودنم میشه(!)، ولی اونقدها هم نه! تو این ده روز بارها و بارها شده که خواستم بهش زنگ بزنم یا برم یه جوری ببینمش. وقتی از دانشگاه برمیگردم، سر خیابونشون می ایستم و یواشکی نگاه میکنم تا شاید ببینمش. به پلاک همه پی-کی ها و پژو های سیاه نگاه میکنم تا شاید یه بار دیگه ببینمش. هنوزم تو کلوب به پروفایلش سر میزنم تا خبری داشته باشم. خیلی منتظرم تا یه بهونه گنده پیدا بشه و بهش زنگ بزنم! ته دلم میخوام یه اتفاقی بیفته تا اون به من زنگ بزنه. خیلی وقتا یهو نگران میشم که نکنه مریض بشه؟، نکنه بازم تو خونه ناراحتش کنن؟، نکنه الان داره گریه میکنه؟... ولی به خودم میگم: به تو چه؟ آخه تو حالا دیگه چه کارشی؟ راستم میگم. اون بهم گفت:"تو واقعا الان برای من یه پسر غریبه ای".

راستم میگم جداً، من دیگه بودنم برای اون توجیهی نداره. هزار تا دختر تو این مملکت یا شهر، هزار تا غم و غصه و مشکل دارن، من باید چیزیم بشه؟ اونم مثل بقیه... (اونم برای من مثل بقیه س واقعاً؟راس میگم؟)

از صبح زود میرم بیرون تا شب دیر وقت هم کار میکنم، ولی امان از یه نگاه به گذشته و یه لحظه تنهایی. میترسم برم بعضی جاها. میترسم خیلی آهنگهای خاطره دار رو گوش بدم. میترسم برم نامه هایی رو که برام مینوشت رو بخونم. میترسم که دلم و احساسم باز، کار دستم بده...

من نمیتونم رو احساسم تصمیم بگیرم. من دیگه اشتباه نمیکنم. درسته که دل بیقراری میکنه، ولی عقل میگه که به نفع هر دو تا مونه که ابراز احساساتی نباشه، هر ارتباطی مضره. اینم شاید قسمتی از راهه، اگه یه روز بداخلاقی و کم محلی رو تحمل کردم، حالا باید این "دلخواه کشی" رو تحمل کنم. کسی چه میدونه که خدا چی میخواد و سرنوشت هرکدوم از ما را به کجا میبره؟

 شاید خطوط آینده ما، یه روزی باز با هم تقاطع پیدا کنه!

+ نوشته شده توسط همون "پادشاه" سابق! در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 17:26 |

خیلی وقتا فکر میکنم این لاگ نوشتنم برا چیه؟! میخوام خودمو خالی کنم؟ میخوام یه عده بیان حرفامو بخونن و لااقل بدونم یه سری جوون مثل خودم بهم گوش میدن؟ واسه معروف شدنه؟(!) واسه اینه که اون بیاد یازم حرفامو بشنوه و بخواد که برگرده؟!...

از توی تموم اینا فقط جواب اول یا دوم میتونه درست باشه! بقیه ش خود به خود نقض میشه. معروف شدن؟ دو تا دلیل دارم که اشتباهه، یکی اینکه من به میزان لازم معروف هستم (لااقل بیشتر از همسن هام) و دیگه اینکه اصلا منو کسی نمیشناسه که بخوام اسم در کنم! واسه خوندن اون هم نیست؛ چون اون نه میدونه من اینجا مینویسم و نه من اصلا دلم میخواد که بدونه. چون نمیخوام دوباره وارد فضایی بشه که دوست نداره یا زجرش میده.

اما واقعا دلیل نوشتن این لاگ چیه؟

برا اینکه دلم میخواد افکار و حرفام، تجربه ها و اتفاقاتی که تو زندگیم برام افتاده یا میفته (تلخ و شیرین) به کار کسی بیاد. میدونم که خیلی از جوونا این تجربه را کسب میکنند یا دارن. اما واقعا دوست دارم که هموطنام با خوندن حرفای من، فکر کردن به اونا و نتیجه گرفتن ازشون راهی رو انتخاب کنن که جوونای ایران، با اشتباهات خودشون، جامعه شون یا گذشته هاشون، تلف نشن! نه خودشون و نه وقت و انرژیشون...

+ نوشته شده توسط همون "پادشاه" سابق! در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 17:24 |

اگه مطلب قبلی روخونده باشید، متوجه میشید که من با منحرف کردن افکار، قدرت یه سوال بزرگ رو از شما گرفتم. من به شما گفتم که دو تا راه بیشتر نیست: یا ازدواج یا فراموش کردن ابراز احساسات. اینجا باید پرسید:"پس لیلی و مجنون و فرهاد و شیرین و... چی کار کردن؟"

بله! میدونم..سه تا راه وجود داره. یکیش برا اوناییه که هنوز با جنس مخالف رابطه ندارن(خوشبختانه) و دو تاش مال اوناییه که الان تو این ورطه هستن.

اگه رابطه نداری، خوش به حالت! صبر کن یه مورد باب میل با صبر و حوصله انتخاب کن و از راه اصولی (شاید بهتره بگم راه عرف) پیش برو و با ازدواج عاشق همسرت شو و عشق و حال و باقی قضایا!!

و اگه در رابطه ای، دو راه داری: عشق رو کامل کن و یا عشق ناقص رو رها کن.

(شاید الان بگی که: خب! ما که تو عشق کاملیم و خیلی همو دوست داریم و تموم!) اما صبر کن جیگر! تو پست قبلی کاملا توضیح دادم که عشق چه جوری کامل میشه و باید چه طور باشه.(اگه نخوندی بخون)، الان منظورم از عشق کامل، واقعا اجرای عشقه، نه ادعا و حرف. متاسفانه تو جامعه ما وضع بدیه. چشم و هم چشمی و اعتقادات کور پای هممون رو بسته، نمیتونی تو این اجتماع و راحت و بین مردم عاشق کامل باشی، اما میتونی خودت و یارت خدای عشق بشین. اگه نمیذارن با هم ازدواج کنین و نمیذارن به هم برسین و دست همو بگیرین، بین عشق و زندگی، عشق رو انتخاب کنید و برید به راه خودتون و عشقتون...

اما...اما... از همین حالا بتون بگم، خیلی خیلی سخته! این کار دو تا آدم خیلی محکم، با اراده های پولادی و عشق کمرنگ نشدنی و ابدی میخواد. آدمایی که دیگه قید حمایت و پول و ارث و راحتی و موبایل و خونه بابا و کامپیوتر و اینا رو بزنن. اگه در خودتتون یا یارتون کوچکترین و حتی یک در صد سستی در عشق یا تزلزل احساس و ضعف میبینید، اصلا فکرشو نکنید. چون خیلی سخت میشه و تازه آبروتونم میره. باید مطمئن باشید که تا آخر عمر همدیگه رو انتخاب کردید و اگه همه جی بره، شما دو تا از هم و حمایت هم دست بر نمیدارید.

(راستش من آدم این قدرت بودم، ولی یارم نبود. اون علنا اعلام کرد که دیگه قدرت ادامه نداره و میخواد که راحت با حمایت خانواده، زندگی کنه. اون اعلام کرد که تحملش تموم شده و میخواد مثل مردم زندگی  کنه. تو یه نامه نوشته بود:"...من به این نتیجه رسیدم که عشق نمیتونه منو خوشبخت کنه..." و یا در جای دیگه "...تو آدم محکمی هستی که هیچ وقت کم نمیاری، ولی من چی؟ من خیلی زود تسلیم کم آوردن شدم و این بدترین صفت کسیه که بخواد با تو باشه..." ، اون خودشا راحت کرد و دست آخر هم گفت:" میخوام که دیگه تو زندگیم نباشی"، پس مواظب باشید که برای این راه، همرزمتون رو درست انتخاب کنید.

(اما بازم بگم که خیلی قدرت میخواد این راه، من خیلی گشتم و سه نمونه از این جور عشق و ازدواج ها رو پیدا کردم(فقط و فقط سه نمونه! تو 3-4 سال گشتن)، متاسفانه دو تاش ناموفق بود، و یکیش خیلی موفق!)

راه بعدی هم اینه که اگه دوسش دارین و میخواین نگهش دارین از رابطه احساسی و ابراز احساسات بگذرین و از لذتهای گنگش،  و بشین دو تا دوست یا آشنا، از هم خبر داشته باشین. اینطوری کمتر عذاب میکشید و فکرتون رو برا یپیشرفت خودتون و خود ساخنگیتون نگه میدارید، نترسید که یارتون از دستتون بره، اگه لیاقت داشته باشه و خدا اونا برا شما گذاشته باشه، حتما به خودتون میرسه... اینا "یک پادشاه" ضمانت میکنه!

+ نوشته شده توسط همون "پادشاه" سابق! در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 3:21 |

امروز میخوام براتون واقعیت مهمی رو بگم. شاید برای همه ما جوونایی که داریم توی این جامعه زندگی میکنیم، خیلی تلخ و بعضا طوری باشه که نخوایم قبولش کنیم و یا بهش حتی فکر کنیم ولی متاسفانه واقعیته!

ببینید دوستای من... بین دختر و پسر (کلاً جنسیت مونث و مذکر) از نظر "عشق ورزی" سه نوع رابطه وجود داره. اول: مادر و فرزند. دوم:خواهر و برادر. سوم:زن و شوهر

(صبر کنید بابا! داغ نکنید... تا آخرشو بخونید بعد قضاوت کنید!)

بین این سه تا رابطه یه وجه مشترک خیلی مهم وجود داره و اونم اینه که در هر سه تای این روابط، "محرم بودن" یه اصل خیلی مهمه. فکرشو بکنید، مادری که نتونه روی سر پسرش دست بکشه یا خواهری که نتونه دست برادرش رو بگیره چقدر نامفهومه. تازه این دو تا نسبت خونی هم با هم دارن و اونقدر کنار هم زندگی میکنن که همه "لوازم ابراز عشق" رو دارن.

حالا بیاید سر زن و شوهر؛ زن و شوهر از یه برهه به بعد با هم همراه میشن و کم کم عاشق هم میشن. اما نکته اینجاست که لوازم ابراز عشق بین اونا متفاوت از مادر و خواهر و برادره. مثلا اگه مادر با زاییدن و شیر دادن شما، اوج عشقشو به فرزندش نشون میده، زن با گرفتن دست شوهرش این کارو میکنه. یا اگه برادر شما، با شوخی کردن و بودن همیشگی کنار شما این کارو میکنه، شوهر هم با بوسیدن و نوازش موهای زنش.

حالا نکته اینجاست که برای کامل شدن عشق پاک بین دختر و پسر (حالا همسر یا دوست پسر-دختر) شما نیاز دارید که همیشه کنار هم باشید، هر وقت اراده کردید با هم حرف بزنید و درددل کنید یا دست همو بگیرید یا همو ماچ(!) کنید و یا... در غیر این صورت هر دوی شما (هم دختر و هم پسر) دارید تحمل می کنید. (اگه البته مذهبی یا مقید به اصول اخلاقی باشید)

این تحمل تا کجا میتونه ادامه پیدا کنه؟؟ و همین جاست که در عشق های نسبتا پاک به تناقص بزرگی میرسیم. اول از همه دخترا کم میارن، چون واقعا از پسرا حساس تر هستند و کم تحمل تر. (شاید واسه همینه که میگن دخترا بی معرفتن یا بی وفا). دختر وقتی تمام عشقشو نمیتونه ابراز کنه و تمام عشق رو نمیتونه دریافت کنه، کم میاره؛ (دقیقا اتفاقی که برای دختری افتاد که من عاشقش بودم) پسرها هم همینطور. پسر هم یه روز کم میاره اما غالبا دیرتر از دختر.

نتیجه اینکه؛ برای اینکه از عشقتون لذت ببرید و اینقدر زجر الکی نکشید، باید و باید با هم ازدواج کنید. یا عشق رو از جایی شروع کنید که لوازم ابرازش براتون مهیا باشه، مثلا از داخل خانواده هاتون. (یا اگه مقید نیستید، مثل جوامع غربی مشکلتون رو حل کنید. که بازم تو این اجتماع و خانواده ها صددرصد غیر ممکنه، تازه هر دوتون رو بدبخت میکنه)

عاقلانه فکر کنید دوستان، به خودتون زجر ندید و اشتباهاً انرژی و جوونیتونو با افکار عذاب آور و مخربِ عاشقی ناقص هدر ندید. از اولش بکشید کنار، یا شما هم همون کاری رو بکنید که من کردم. طولانی شد، تو مطلب بعدی میگم...

+ نوشته شده توسط همون "پادشاه" سابق! در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 19:18 |